حرف زدن شادی!!!!
الهی قربونش برم، عزیز دلم یه چند وقتی میشه که یکسری کلمات رو به زبون میاره 
البته اولین بار تو شش ماهگی کلمه ماما رو گفت و از اون به بعد تا حالا این کلمات رو میگه که هر چندوقت یک کلمه به تعداد کلماتش اضافه شد:
مامان: که اوایل میگفت مِ و بعد شد ماما
بابا: اوایل میگفت با ولی حالا میگه بابا
اوایل وقتی گشنش بود می گفت: می ولی الان میگه مِ مِ و با ذوق خاصی هم این کلمه رو میگه
به مامان خودم و مادر شوهرم میگه: مامایی
به مامان بزرگ میگه: مامایییی
به پدرم میگه: بابایی
دایی: دا
محمود: مَح
خاله: عاله
عمه: عمه
وقتی میخاد بره بیرون کتش رو برمیداره و میگه : دَ دَر
آب: آبه
وقتی غذا یا خوراکی میخاد میگه: بَه
کلاغ: اَلا
بره: بَبَیی
سگ: هاپ
توپ: پوپ
وقتی دلش میخاد بره بیرون میگه: بی
وقتی بغل میخاد دستاشو دراز میکنه و میگه: بَ 
وقتی میخاد در چیزی رو براش باز کنیم میگه: با
وقتی تلفن زنگ میخوره یا تلفن رو میبینه با غلظت خاصی میگه: الّوُه 


حرف زدن شادی!!!!
